کشکیلات

دیده‌اید دلقک‌ها را در سیرک، و بازیگرها را در نمایش‌ها و فیلم‌های کمدی که چگونه هنر خود را به کار می‌برند و به هر رنگ در می‌آیند تا مردم به آنها و کارهایشان بخندند؟
کودکان هم کارهای بامزه می‌کنند و حرفهایی می‌زنند که اسباب خنده و نشاط اطرافیان میشود. اما، در دنیای بزرگسال‌ها و در عرصه واقعیت‌های زندگی این کار پسندیده نیست و به طور معمول کسی دوست ندارد که خنده‌دار جلوه کند و مضحکه این و آن شود.
سپری شدن زمان و رشد جسمی و عقلی، به آدمی می‌فهماند که باید مسئولیت ناشی از بزرگ شدن را هم بپذیرد و متناسب با سن و سال و موقعیتی که دارد، معقولانه عمل کند. از بزرگان نیز به مراتب انتظار بیشتری می‌رود: بزرگ خانواده... بزرگ فامیل... بزرگ محله و... بزرگ اداره و سازمان.

بزرگ یک سازمان کیست؟
سابقا به او می­گفتند "رئیس". اما، امروزه می‌گویند "مدیر".
دامنه وظایف یک مدیر امروزی به قدری وسیع و مسئولیت‌های او چنان سنگین است که سلسله اقدامات حساب شده و منطبق با موازین علمی، هوشمندانه و با رعایت اصول انسانی را برای او اجتناب ناپذیر می‌سازد. به عبارت دیگر، مدیر حق ندارد با رفتارهای ناشیانه، گفته‌های نسنجیده و تصمیم‌های لحظه‌ای و سهل انگارانه خود، موجودیت تشکیلات تحت مدیریت را به خطر بیندازد و... بدتر از همه آن که خود مضحک و خنده‌دار جلوه کند. اما، به راستی چه باید کرد با رفتار، گفتار و کردار برخی مدیران که گاه از هر طنز و لطیفه‌ای خنده‌دارتر از کار درمی‌آید.
آدم خنده‌دار خیلی وقتها خود خبر ندارد که خنده‌دار شده و غافل است از آن‌که چگونه دیگران، آشکار یا پنهان، او را به اصطلاح دست می‌اندازند و کارهایش را مایه انبساط خاطر و تفریح خود کرده‌اند.
به یاد می‌آورم صبح روزی پاییزی و بارانی را، در شهری کوچک در جنوب کشورمان، همراه با چند همکار مطبوعاتی در پیاده‌رو خیابانی خلوت ایستاده بودیم و گپ می‌زدیم که... نگو آنجا درست رو به روی ساختمان بخشداری است و آقای بخشدار از پشت پنجره، ما را و دوربین‌های ما چند آدم غریبه را مشاهده فرموده و نسبت به کار و بارمان کنجکاو شده است.
گروه ما، در ادامه ماموریتی که داشت، منتظر رسیدن خودرو بود که بنزین بزند و بیاید و سوار شویم و به راه و کارمان ادامه بدهیم.
در همین حال، مردی جوان از ساختمان بخشداری به عجله بیرون آمد و با لحنی مودبانه به ما گفت: "آقای بخشدار می‌فرمایند در این باران خوب نیست بیرون باشید.تشریف بیاورید و یک استکان چای میل بفرمایید."
ما تشکر کردیم و گفتیم راه درازی در پیش داریم و باید برویم.
آن جوان رفت و خیلی زود با این پیغام جدی برگشت که: "آقای بخشدار میفرمایند حتما و حتما باید تشریف بیاورید."
فکر کردیم نرفتن ما می‌تواند برای آن جوان که شاید مستخدم بود گران تمام شود. وانگهی، نوشیدن یک استکان چای هم در آن هوای بارانی و سرد وسوسه‌انگیز بود. پس به راه افتادیم. اما، پیشاپیش ما جوانک شتابان دوید و به درون اتاق خزید. البته زودتر رفت که خبر نزول اجلال این گروه را به بخشدار بدهد!
رد او را گرفتیم و وارد بخشداری شدیم. از آن نوع ساختمان‌های تازه‌ساز نما آجری و یک طبقه بود که در سال‌های اخیر برای اداره‌های دولتی ساخته‌اند تا هم محل زندگی جناب رئیس باشد و اتاق‌هایی هم برای کار او. در راهرو کسی نبود. کمی جلوتر، همان جوان را از لای یک در نیمه باز دیدیم که پشت میزی نشسته است. با اشاره سر، ما را به داخل فراخواند. وارد که شدیم، به صندلی‌ها اشاره کرد، یعنی که بنشینیم. نشستیم! گوشی تلفن را برداشت. شمارهای دو رقمی گرفت و گفت: جناب بخشدار. چند خبرنگار از تهران برای مصاحبه با جنابعالی آمده‌اند.
تعجب کردیم. همچو قراری در کار نبود. با این حال، به روی خود نیاوردیم. بلند شدیم و به راهنمایی همان جوان وارد اتاق شدیم. جناب بخشدار، در پشت میز بزرگ و تازه رنگ وروغن شده‌ای داشت پرونده‌ای را مطالعه می‌کرد و چنان مشغول و گرفتار نشان می‌داد که انگار ما را ندیده است. با یک نگاه گذرا به اتاق و میز، به سادگی می‌شد فهمید او از همان نوع کارمندانی است که سخت در قید و بند میز و صندلی اتاق خود است و حتماًَ هر روز صبح پیش از جلوس بر صندلی ریاست، با وسواس و دقت بسیار روی میز را دستمال نم‌دار می‌کشد... اسباب و ادوات روی میز را به ترتیب قد در کنار هم می‌چیند... صندلی‌های میز کنفرانس را نظام‌مند و مرتب می‌کند و از آنها سان می‌بیند... چین‌های پرده اتاق را منظم می‌کند... چند پرونده و پوشه در طرف راست خود قرار می‌دهد و ... خلاصه این‌که هوش و حواس او همواره متوجه این موضوع است که دک و پز و تشکیلات اتاق او چنان بر هر تازه‌وارد و ارباب‌رجوع تاثیر بگذارد که ذره‌ای در مهم بودن پست و موقعیت او تردید نکند.
باری، همان‌طور بلاتکلیف مانده بودیم که این دیگر چه بساطی است و با نگاه به همدیگر ندا می‌دادیم که خوب است از راه آمده بازگردیم که ...
جناب بخشدار سر از روی پرونده برداشت و با دست اشاره کرد یعنی که بفرمایید بنشینید. ما هم نشستیم. در همان حال زنگ زد که برای آقایان چای بیاورید. گوشی را که گذاشت، گفت "ملاحظه می‌فرمایید که سخت گرفتارم. پس تا چای را بیاورند شروع کنیم."
مانده بودیم که چه چیزی را باید شروع کنیم خود جناب بخشدار، انگار که از قبل کوک شده باشد، شروع به حرف زدن کرد. آسفالت کوچه و خیابان... جمع‌آوری زباله... لوله‌کشی گاز... ارتقاء سطح بهداشت و درمان... شناخت استعدادهای بالقوه... آینده درخشان منطقه... آمار جمعیت... قیمت ارزاق عمومی... اقدامات حال و آینده و ... از این قبیل گزارش‌های کلیشه‌ای. ما هم با دهان باز، هاج و واج مانده به این اوضاع که... ناگهان در باز شد و پسربچه‌ای دو سه ساله، با یک زیرپیراهن تا روی شکم بالا رفته، سر و پا برهنه و رنگ و رو از سرما پریده و آب دماغ آویزان، وارد اتاق شد و درحالی که دو چشم خود را می‌مالید و معلوم بود تازه از خواب بیدار شده، گریه‌کنان به طرف جناب بخشدار رفت که "بابا... بابا... من جیش دارم... مامان کو؟"
نگو آن چند اتاق در انتهای راهرو، محل زندگی جناب بخشدار است و لابد عیال مربوطه برای کاری و یا خرید روزانه بیرون رفته و بچه را در خواب جا گذاشته تا این الف‌بچه دکور حضرت ابوی را چنین به هم بریزد و اسباب خجالت او شود.
جناب بخشدار که دک و پز خود را در هم ریخته و قافیه را باخته میدید، با عصبانیت از پشت میز بلند شد و در حالی که پس گردن آن طفل بی‌خبر از همه جا را گرفته بود و کشان کشان با خود بیرون می‌برد، شروع کرد به دادزدن بر سر مستخدم بیچاره که این سگ‌توله را چه کسی به اتاق راه داده؟ مگر این جا کاروانسرا است؟ مرتیکه الدنگ، پس تو اینجا پشت این میز چه کاره‌ای؟ مگر نمی‌بینی من جلسه مصاحبه مطبوعاتی دارم.
ما، چای خورده و نخورده، اما روده‌بر از حرکات جناب بخشدار، از اتاق و سپس ساختمان بخشداری بیرون زدیم و... حاال نخند کی بخند.
خوب. چه باید کرد؟ بعضی‌ها همین‌طوری خود را مضحکه می‌کنند و اسباب مسرت خاطر مردم می‌شوند دیگر.

مجموعه طنز فراهم آمده در این کتاب، که می‌توانست بیشتر و متنوع‌تر هم باشد، بر پایه تجربه‌ها و خاطره‌هایی است که در بیش از چهار دهه کار اجرایی، از رفتار و گفتار و کردار برخی مدیران در یاد دارم.
این مجموعه، باید نوشته می‌شد تا مدیرهایی که فرصت و حوصله ندارند کتاب‌ها و دستاوردهای جدید مدیریتی را مطالعه کنند، دست کم از زبان طنز و تمثیل و کنایه دریابند که چه انتقادهایی متوجه چه بخش از افعال آنهاست.
این مجموعه، می‌بایست به زبان طنز نوشته می‌شد زیرا که متأسفانه برخی از مدیران، خود را بی‌نیاز از شنیدن و خواندن مطالب جدی می‌دانند و اصول حاکم بر مدیریت علمی را جدی نمی‌گیرند.
این مجموعه می‌بایست نوشته می‌شد تا گفته باشیم "چون حق تلخ است، با شیرین زبانی....."

هوشنگ فتحی

پدیدآورنده:

هوشنگ فتحی


نوبت چاپ:

نخست


شمارگان:

2000


شابک:

978-964-9961-91-0


سال:

1389


طراح:

حمید مصدق


تعداد صفحه:

128

قیمت: 45,000  ريال